حكيم زجاجى

574

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

. . . بود با لشكر نامدار * همه بر سر اشتران كرده بار خليفه فرستاده بد نامه‌اى * در او كرده از علم هنگامه‌اى به افشين كه انديشه در دل ميار * ببر بر سر كافر اين‌دم سوار 340 كه خواهم فرستاد بىمر مدد * سپاهى كه آن را نباشد عدد نگيرم ز تو لشكر خويش باز * تو چون باز پرنده در پيش تاز مينديش از بابك زشت‌كيش * تو گرگى و خصم نگون‌بخت ، ميش فرستادم اى نامبرده [ كمك ] * چو دشمن بيايد برو چون فلك شب تيره بر راه دشمن بريز * ز دشمن برو ناگهان در گريز 345 چو آيد به دنبال تو تيره‌راى * درآيد « 1 » همه اسب و آدم ز پاى چو بابك ز لشكر خبردار شد * ز اندوه و انديشه بيمار شد تب آمد از آن غم بدانديش را * نمك بود باز آن دل‌ريش را بگفتند با او سران سپاه * كه غم را مده در دل خويش راه مينديش از دشمن بدسگال * كه هرگز نترسيد شير از شگال 350 دو ميرند با كاسه و چوب گز * يكى درزى و ديگرى آشپز ز درزى و از مطبخى غم مخور * كه مردى نيايد از ايشان به‌در بخنديد بر عقل و افسوس كرد * كه ما را نبايد غم آش خورد نداريم از جامه اندوه نيز * كه درزى بياورد كرباس و چيز نماندست نزد خليفه سپاه * كه كردست زاين‌سان دو تن را به راه 355 شكم گرسنه باشد اكنون امام * برهنه‌تن از جامه بىكام و نام چو نبود بر معتصم خوان سلار * كه آرد برش آش هنگام كار چو درزى نبندد به نزدش ميان * كه دوزد ورا جامهء پرنيان در اين كار خواهد جوانيش رفت * يكى نيمهء زندگانيش رفت چو بىنان و بىجامه مهتر بود * از آن زندگى مرگ بهتر بود 360 سگ بىوفا بابك ، آن گبر شوم * هميشه بدى يار سالار روم به دل با عدو دوستى داشتى * همه دانهء مهر او كاشتى

--> ( 1 ) آيند